چگونه دانش‌آموزان تنفرانگیز را دوست بدارید» عنوان نوشته کوتاهی از «مایکل لینسین» است که توسط خانم معصومه خیرآبادی ترجمه و در ماهنامه رشد آموزش راهنمایی چاپ شده است. این نوشته را در ادامه می‌بینید.
در چند سالی که معلم بودم، هیچ وقت چنین دانش آموزی نداشتم. او تنها یکی از 32 نفری از شاگردان کلاس من بود، اما بیشتر وقت کلاس را به خود اختصاص داده بود. نوجوانی ریزنقش با قد و وزنی کمتر از بقیه هم‌کلاسی‌هایش و البته آن‌قدر گستاخ که بتواند همه کلاس‌ها را به هم بریزد، هر فعالیتی را مختل و هر کلامی را قطع کند.
غالباً با سر و وضعی نامرتب به کلاس میآمد و رفتارش بدتر از ظاهرش بود. در کلاس با صدای بلند فریاد میزد، شوخی میکرد و دانش آموزان دیگر را مسخره می کرد. زمانی که از او می خواستم نظم را رعایت کند، آن قدر مشاجره می کرد که مجبور بودم بگویم: «از کلاس بیرونت می کنم» و او با بی تفاوتی می گفت: «بیرونم کن».
دانش آموزی بود که به هیچ وجه نمی توانستم دوستش داشته باشم، چون مسئول از بین بردن شادی، آرامش و موفقیت کلاس بود. در آرزوهای خود، روزی را تصور م یکردم که بیاید و بگوید قصد دارد به شهر دیگری برود و بعد از آن دیگر در کلاس من حاضر نشود.
هیچ روشی نمی توانست آن نوجوان بیادب را سر به راه کند. بارها برای او درباره بایدها و نبایدها سخنرانی کرده بودم،اما هیچ استدلالی در او اثر نمی کرد و حتی تهدید هم کارساز نبود. از آن دانش آموز متنفر بودم و می خواستم او را سر جایش بنشانم، اما تنها کاری که از دستم برمی آمد، این بود که به بی احترامی هایش با زیرکی پاسخ بدهم. در تمام آن مدت، احساسی در درون من موج میزد که حالا می دانم «آنتونی» آن را کاملاً درک کرده بود. او به خوبی فهمیده بود که من درباره اش چه طور فکر می کنم.
یک روز هنگامی که در خیابان رانندگی می کردم، به طور اتفاقی وی را دیدم. در حالی که دست خواهر کوچکش را در دست داشت، به طرف یک ماشین قدیمی می رفت. آنتونی و خواهرش را تعقیب کردم و متوجه شدم آن ها بی خانمان هستند. تا آن موقع، واقعیت زندگی او را نمی دانستم. به صندلی ماشین تکیه دادم و گریستم...
آنتونی با خواهر پنج ساله اش در عقب یک ماشین قدیمی زندگی می کرد. مادرش هم روی صندلی جلو می خوابید. او هیچ وقت پدرش را ندیده بود. خودم را در آن سن با او مقایسه کردم. وقتی هم سن و سال آنتونی بودم، پدرم برایم امکاناتی را فراهم کرده بود که او هی چکدام را نداشت.
از رفتار خودخواهانه خود شرمنده شده بودم. با خودم عهد کردم تا زمانی که معلم هستم، از پی شداوری درباره دانش آموزانم خودداری کنم. برای جبران گذشته، تصمیم گرفتم به او کمک کنم.
نمی دانم آنتونی الان کجاست، اما با وجود لحظه های سختی که در ابتدا با هم داشتیم، بقیه روزهای مدرسه با او موفقیت آمیز بود. جای مناسبی برای زندگی او و خانواده اش پیدا شد و از آن به بعد، شرایط روحی و رفتار آنتونی بهتر شد. از آمدن به مدرسه لذت می برد. من هم توانستم او را دوست داشته باشم.
من از آنتونی و دانش‌آموزانی چون او آموختم:
  •  افکار منفی درباره دانش آموزان، هیچگاه پنهان نمی ماند، بلکه مانند حباب به سطح آب میآید و خودنمایی میک ند.
  •  تنفر یا خشم، توانایی معلم را برای کمک کردن به دانش آموزان بدرفتار از بین میبرد و بر مدیریت کلاسی تأثیر منفی می گذارد.
  •  توجه به مشکلات دانشآموزان و احساس همدردی با آنها، به زدودن افکار منفی کمک و رابطه دوستانه ایجاد می کند.
  •  با برخوردهای خشونت بار نمیتوانید رفتارهای نامناسب دانش آموزان را اصلاح کنید و به آنها مسئولیت پذیری را بیاموزید.
  •  دانش آموزان دارای مشکلات خانوادگی و اجتماعی، انتظار دارند مانند بقیه افراد مورد احترام واقع شوند. بنابراین، نباید به گونه ای با آنها رفتار شود که احساس کنند با دیگران تفاوت دارند. حتی توجه بیش از حد هم ممکن است این احساس را در آن ها ایجاد کند.
  •  آن ها شدیداً به شما احتیاج دارند، چون ممکن است تنها بزرگسالی در زندگی شان باشید که قبولشان دارید و می توانند به شما اعتماد کنند.
  •  به جای فریاد زدن، نصیحت کردن، پیشنهاد دادن و سرزنش کردن، بکوشید روش های دیگری را برای مقابله با این گونه دانش آموزان پیش بگیرید. هر زمان که برایتان مقدور بود، در ایجاد و گسترش روابط دوستانه با آن ها تلاش کنید.

منبع
مطلب حاضر با اندکی تغییر، از مقاله‌ای با عنوان «چگونه دانش‌آموزان تنفرانگیز را دوست بدارید»، نوشته مایکل لینسین، بازنویسی شده است. این مقاله از پایگاه اینترنتی smartclassroommanagement.com برگرفته شده است.